...

سلام عزیزترین

دلم میخواست باهات حرف بزنم....

نیستی ببینی هوا اینجا مثل بهشت شده .همیشه فکر میکردم تو بهشت هم هوا باید یه همچین چیزی باشه! کاش بودی تا بریم، تو اون کوچه باغایی که موقع نامزدی میرفتیم و ساعت ها قدم میزدیم...

پارسال همین موقع ها قرار بود عقد کنیم یادت میاد؟ بار اول قرار عقد به هم خورده بود و بهانه هم زایمان خواهرت بود که من میدونستم حتی اگه زایمان هم نکرده بود، یه هواپیما هم بره دنبالش نمیاد برای مراسم ما!!

ولی چاره چی بود؟نمیدونی من چقدر آب شدم و چقدر خورد شدم تا به بابام گفتم خانوادت حتی حاضر نبودن یه زنگ بزنن و علت بهم زدن برنامه رو توضیح بدن! کلی بهانه تراشیدم گفتم به من زنگ زدن و کلی عذرخواهی کردن!

قرار افتاد برای همین موقع ها یادت هست؟ولی باز به تاریخ عقد نزدیک شدیم و خانوادت زنگ نزدن این بار بابام خیلی ناراحت شد با خونتون تماس گرفت و بابات با کمال آرامش توضیح داد عقدی در کار نیست چون میخان برن کربلا! اعصاب و روان من همون روزا بهم ریخت کابوسای من از همون روزا شروع شد

. بابام میگفت اینا چند وقته ثبت نام کردن برای کربلا برنامه داشتن که برن نمیتونستن زودتر به ما بگن؟اصلا وقتی میدونستن اون موقع نیستن چرا تاریخ عقدو برای اون موقع گذاشتن؟

هیچی نداشتم که بگم بابام یه چیزایی فهمیده بود و منتظر بهانه بود تا همه چی رو بهم بزنه! تا اینجاش هم به دل من راه اومده بوذ...دلم خون بود ولی ته دلم امیدوار بودم میگفتم اینم کار خداست شاید برن زیارت و دلشون نرم بشه شاید امام حسین واسطه بشه و از لجبازی دست بردارن خیلی امیدوار بودم...از زیارت برگشتن...

زنگ زدم به مادرت که خوشامد بگم...عزیزترین میدونی باهام چطوری حرف زد؟گفت کاش بمیری که هر چی میکشم از دست توئه کلی نفرینم کرد. اصلا نمیزاشت حرف بزنم گریه م گرفته بود گفتم حاج خانم چیکار کردم؟میگفت تا حالا پسرم رو حرف من حرف نزده بود تو اومدی و زندگیمونو بهم زدی یه نفس حرف زد و توهین کرد...

از اون چیزی که بودن بدتر شده بود بعدها فهمیدم که حتی اگه خود امام حسین میومد روبروش مینشست و میگفت با این وصلت موافقت کنین مادرت با تشر بهش میگفت به تو مربوط نیست و دیگه هم حرمت نمیایم!! مگه مادرت نگفت اگه خود رهبر و امام زمان هم تائیدش کنن من قبول نمیکنم؟!

بابام سربسته گفت اگه این بار هم قرار عقد بهم بخوره دیگه همه چی رو تموم میکنم به خدا التماس میکردم یا این مشکلات رو از سر راهمون برداره یا مهر تورو از دل من بگیره...تا اینکه تو متوسل به حضرت زهرا(س) شدی منم دلم رام شد نماز حضرت رو میخوندم و از خودش میخواستم شفاعت کنه...

یادته چطوری همه چی جور شد؟خرید عقد رو یادته؟کی باورش میشد ما با اون پول کم بتونیم یه قلم جنس بگیریم؟ خانوادت گفتن ما هیچکدوم نمیایم پدرت گفت با شرط بخشش مهر میاد ولی خدا جور کرد خاله و مادربزرگت اومدن تا خیال من راحت شه 

شبی که فرداش قرار بود عقد شیم من تا صبح نخوابیدم همش منتظر بودم صبح بشه میترسیدم بابات همه چی رو بهم بزنه بابات همه کاری کرد از بداخلاقی تا بی محلی و توهین به خانوادم ولی خواست خدا بالاتر از خواست اون بود پول آرایشگاه رفتن نداشتیم بهانه آوردم که من از آرایشی که آرایشگاه انجام بده خوشم نمیاد خودم یه آرایش ساده انجام دادم. تو عکسا معلومه، تمام مهمونا آرایششون از من بیشتره!!

یادته تو محضر بودیم هر دومون فقط قرآن میخوندیم جرات سر بلند کردن نداشتیم من غرق سوره نور بودم و الان هر چی فکر میکنم اصلا یادم نمیاد کی خطبه خونده شد و کی من بله رو گفتم ...

بعد از اون خیلی توهین شنیدم و تحقیر شدم خیلی تو خونتون اذیتم کردن ولی ته دلم به این محکم بود که دیگه نمیتونن کاری کنن یکسال از اون روزای ترس و استرس شبانه روزی گذشته عزیزترین...

من هزاربار محکم تر از روزی که بهت جواب مثبت دادم دوست دارم. بند بند وجودم بهت گره خورده...

تمام هستی من زود برگرد...

/ 7 نظر / 6 بازدید
پری

خیلی اذیت شدی تارا جون انشالله دوران راحتی و آرامش و احترام از طرف خانواده همسر نزدیک باشه. من متوجه نمی شم که مادرشوهرت چی می خواسته؟ چرا توهین؟ چقدر دل سیاه هستن. همین که پسرش از یک دختر خانم تحصیل کرده مومن خوشش اومده و دختر هم به همه چیز اونها راضی بوده باید خدا رو شکر کنه.

فروغ

آخي تارا دلمو خون كردي دختر :* ايشالا ازين به بعد دنيا به مراد دل شما بگرده اونام مهم نيستن با دل سياهي روزگار خودشون سياهتر ميشه فقط

دنیا

اشکمو در اوردی فقط با خط اخر[گریه]

miss s

ایول تاراجون خودم که حال مادرشوهره رو گرفته و اقتدارشو شکونده هورا هورا هورا به امید پیروزی کامل!

آهو

خودتون که پای هم وایمیستین یه دنیا می ارزه . خدا رو شکر که زندگیتون دور از اونات و آرامش نسبی دارید . امیدوارم خدا به تو و همسرت توان مقابه با مشکلات رو بده و بتونید به کمک هم بهترین زندگی رو بسازید . آدمی که دلش پاک نیست و خوشی دیگران حتی بچش براش اهمیت نداره ارزش فکر کردن و حرص خوردن نداره . خدا خودشمیدونه کی چکاره است و تو دلش چی میگذره . شاد باشید . حتما تا الان همسرت هم برگشته . بهار خوبی داشته باشید .

سحر

سلام. من دیر رسیدم! ولی دیگه خدا رو شکر به جاهای خوبش رسیدم. عزیزم، چشمت روشن. الهی دیگه هیچ وقت از هم دور نشین. [ماچ][بغل]

طهورا- همنفس طلبه

تارا جان من سه یا 4 تا کامنت برات گذاشتم اما نمی دونم چرا احساس می کنم بهت نرسیده اگر رسیده خبرم کن