هنوز بعد از یکسال...

امروز دقیقا یکسال از وبلاگ نویسی من میگذره و وبلاگ اینجانب دقیقا یکساله شدهورا.

همزمانی این قضیه با روز زن و یادآوری خاطرات سال پیش در چنین روزایی باعث دیدن یه نوع عجیب از کابوس شد که تمام شب تو خواب گریه میکردم و وقتی بیدار شدم همسر پرسید چرا اینقدر چشمات پف کرده!خنثی

یادآوری روز زن هم از این جهت دردناک بود که یادم انداخت پارسال با چه امیدی پولی رو که میتونستم باهاش یه لباس عروس بگیرم و بپوشم (تا یه عقده گنده تو دلم نمونه) دادم و برای مادر همسر هدیه روز مادر گرفتم بلکه دلش نرم بشه و منو بپذیره که البته کار احمقانه ای بود و حتی اندازه یه صبح تا عصر هم جواب نداد.

همسر کادوی روز زن رو چند روز پیش بهم داد یه مانتو که با هم دیده بودیم و پسند کرده بودم با یه وسیله که برای چرم دوزی خیلی بهش احتیاج داشتم. خیلی خوشگل بسته بندی کرده بود و خیلی خوشحالم کردقلب

از اونجائیکه احساس میکنم همسر به جایی رسیده که تونسته خانوادشو ببخشه دوس ندارم پیشش از گذشته حرفی بزنم یا درد و دل کنم چون همش فکر میکنم الان پیش خودش میگه واااااااااای بازم شروع کرد!!! و البته بهش حق میدم بتونه راحت تر از من با قضیه کنار بیاد.

راستش الان ماههاست که دارم در مورد زمان مناسب برای بچه دار شدن برنامه ریزی میکنم و خودمو با خوندن کتابای مختلف روانشناسی سرگرم کردم ولی مدتیه که دچار تردید جدی شدم اونم به خاطر وضعیت روحی خودم و همسر هست مدام فکر میکنم آیا ما به مرحله ای از بلوغ فکری رسیدیم که بخوایم مسئولیت یکی دیگه رو به عهده بگیریم؟ من و همسر هنوز برای بعضی از مسائل مثل بچه ها توی سرو کله هم میزنیم و گاهی هم حتی قهر میکنیم. احساس میکنم از نظر روحی خیلی ضعیف تر از اونی هستم که بخوام این پروسه رو شروع کنم از طرفی هم نگران بالا رفتن سن و از دست رفتن شرایط ایده آل جسمی برای بارداری هستم.

من چند سال دیگه باید تاوان بدم؟ کی قراره دیگه کابوس نبینم و با بیخیالی برای مثلا دوستم تعریف کنم که عروسی من هم افتضاح شد غصه نخور!! و بعد عین خیالمم نباشه و اصلا یادمم نیوفته که دختری بود که شب عروسیش توی حیات خلوت دستاشو به دیوار گرفته بود و سرشو خم کرده بود تا اشکاش نریزه رو صورتش و آرایششو خراب نکنه و از خجالت روی رفتن توی خونه و دیدن مهمونارو نداشت که بالای سر هر کدوم یه علامت سوال بوده که این چه مدل عروسیه!!!؟

یادم نیوفته که دختری بود که شب زفافشو توی یه انباری مونده بود و حتی یه نفر نبود که یه لیوان آب بده دستش...

کی قراره من اون توهین هارو فراموش کنم و با یادآوریش سردرد نگیرم و بغض گلومو فشار نده؟ تعجب میکنم این همه آب از چشم من رفته و هنوز این دل سبک نشده!!

فکر میکنم به یه مشاور یا روانشناس احتاج دارم نمیتونم تنهایی این بار رو سبک کنم

برام دعا کنید...

 

/ 7 نظر / 8 بازدید
سحر

عزیز دلم، چقد خوشحالم که امسال، روز زن، یه دوست خیلی عزیز و دوست داشتنی دارم که روزشو بهش تبریک بگم.[ماچ][بغل][قلب] روزت مبارک عزیییزم.[ماچ][هورا][قلب]

سحر

تارای قشنگم، خواهر خوب و نازم، خاطرات دردناک و ناراحت کننده ای داری که حتما فراموش کردن یا حتی کمرنگ کردنشون کار راحتی نیست. کاش که میتونستم کاری برات بکنم.[افسوس] از خدای مهربون میخوام که خودش چنان آرامشی بهت بده که دیگه به جز شادی و رضایت، تو زندگیت نباشه.[لبخند][قلب][فرشته]

سحر

راستی یک سالگی وبلاگت مبارک عزیزم.[ماچ][هورا][گل] و در ضمن ما منتظریم خاله شدنمونو جشن بگیریما![چشمک][بغل][ماچ]

تهمینه

سلام تارای عزیزم. روزت مبارک. انشاالله بهترین اتفاقها تا روز زن سال بعد برات بیفته.بچه دار شدن که کلا سخته. خیلی مسوولیت داره اما اگه مثلا شرایط خونواده خودت جوریه که یه مدت بتونی روشون حساب کنی کلی کارا سبک می شه.

نیم سیب بانو

سلام تارای عزیز یک سالگی وبلگت و روزت مبارک غصه نخور، عروسی ما هم افتضاح شد [چشمک] بزن قدش [لبخند] اصلا یه اتفاقایی افتاد که انگار نه انگار که شب عروسیه دست خودته که بهش فکر بکنی یا نکنی ضمنا اینطور که از صحبتای بقیه برمیاد، گویا خیلیا عروسیاشون افتضاح شده [نیشخند] غصه نخور دخنر گل

تهمینه

راستی تارا جون این غم انگیز شدن عروسی برای چند تا از دوستای منم اتفاق افتاده اگه یه لباس عروس خوشگل کرایه کنی یا از کسی قرض بگیری بری آتلیه چند تا عکس با شوهرت بندازی خیلی تو روحیه ات تاثیر میذاره. اگه عکس عروسی با لباس نداری حتما اینکارو بکن. تا قبل اینکه از چهره و تیپ زمان عروسیت خیلی فاصله بگیری. اثرش عالیه. دیدم که می گم.

طهورا-همنفس طلبه

هو الکریم باسلام . تارای مهربان و صبورم اتفاقات گذشته ی شما بسیار دردآور بوده و قطعا همسرشما هم اگر نه بیشتر از شما اما مطمئن باش به اندازه ی شما ناراحت است ضمن اینکه از روی شما هم شرمنده است . اما بانو جان واقعیت این است که آن روزها گذشته الان شما آینده را پیش رو دارید تا زمانیکه ذهن شما درگیر گذشته است هرگز نمی توانید به آینده فکرکنید . من تصور می کنم اگر با یک مشاور صحبت کنید خیلی بهتر است تا زمانیکه نتوانستید با این مسئله تا حد قابل قبولی کنار بیایید پیشنهاد می کنم به بچه فکر نکن شما احتمالا الان یه افسردگی نهفته داری اگه باردار بشه احتمال اینکه دچار افسردگی دوران بارداری و بعد افسردگی بعد زایمان بشی خیلی زیاده من قصد نگران کردنت رو ندارم اما شما آدم تحصیل کرده ای هستی و لازمه که با احتیاط قدم برداری من مطمئن هستم که می تونی بهترین تصمیم رو بگیری