همیشه بهار سبز
شوخی نگر که مرغ دل بیقرار من سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد 
نويسندگان

با همسر حرف زدیم درباره خانوادش...بازنده

گفتم دلم میخواد ببخشمشون و لازمه اش دو چیزه یا اینکه اونا از رفتارشون پشیمون شده باشن و دیگه اذیتم نکنن خنثییا اینکه ببخشم و فراموششون کنم و کلا دیگه چیزی نشنوم ازشونوقت تمام آخه سخته که هر بار با کارشون نمک رو زخم بپاشن و دردای قدیمی رو هم زنده کنن...ناراحت

همسر هم گفت حرفم درسته و قبول داره.

گفتم میتونی باهاشون منطقی صحبت کنی که دست از رفتارشون بردارن؟میگه وقتی منطق جواب میده که طرف مقابلت هم منطقی برخورد کنه و خانوادش اصلا منطقی نیستن...خنثی

گفتم میتونی کاری کنی که دیگه نبینمشون و ازشون دور باشم؟یعنی ببخشم و فراموششون کنم نه اینکه هر چند وقت یه بار باز پیداشون بشه و باز روز از نو...

میگه داره سعیشو میکنه که حد وسطو نگه داره. گفت مادرش اخیرا چندبار اشاره کرده که میخواد بیاد اینجا خونمون..!!خنثی چیزی که اصلا برام قابل پذیرش نیست (دلیل دارم)

گفتم باهاشون صحبت کن که این کار فعلا شدنی نیست بهشون بگو رفتارشون باعث شکسته شدن دل من شده و برای شروع یه رابطه عادی لازمه اول این مسائل حل بشن. ولی همسر نمیخواد خودشو بیشتر از این توی دردسر با اونا بندازه گفتم اگه یه روز زنگ زدن و گفتن اومدن چیکار میکنی؟گفت همون موقع فکرشو میکنم...دیگه ادامه ندادم...

اما دلیل اینکه نمیخوام بیان:

برای ماهها من ازشون فقط توهین دیدم و شنیدم هم به خودم هم به خانوادم... 

یادم نمیره یه شب که تو خونشون تا سحر داشتم گریه میکردم و پتو توی دهنم بود تا صدام بلند نشه تا جایی پیش رفتم که میخواستم خودمو اونجا بکشم تا خونم بیفته گردنشون!! و تنها دلیلی که مانعم شد فکر خانوادم بود...میدونم فکر دیوانه واری بود ولی اونا هم منو تا مرز جنون بردن.

طوری رفتار میکردن که انگار من وجود ندارم از کنارم رد میشدن با هم حرف میزدن چایی میخوردن و حتی وقتی باهاشون حرف میزدم جوابمو نمیدادن انگار من اونجا نیستم!! وقتی وارد میشدم صحبتاشون قطع میکردن و پچ پچ میکردن بهم نگاه هم نمیکردن! به پدر همسر میگفتم حاج آقا چای میخورین براتون بیارم؟حتی نگاهشو از تلویزیون برنمیداشت!! حتی با سرش هم جواب نمیداد یعنی بی محلی محض!! تو عزا و جشن بهش پیام میدادم دریغ از از یه پیام خالی برای جواب...

منم سعی میکردم آروم یه گوشه بشینم و سکوت کنم. سعی میکردم کمک کنم باهاشون سر صحبت رو باز کنم تو آشپزخونه کمک میدادم ولی باز بی محلی محض بود...البته خواهر وسطی همسر یه بار که داشتم تو آشپزخونه کمک میدادم و سعی میکردم سر شوخی رو باز کنم برگشت و با اخم گفت قبل از اینکه دعوا را بندازی برو بیرون!!!

فکر میکنین این رفتارشون بد بوده؟! در واقع این بهترین رفتارشون بود!  من تا وقتی اونجا بودم آرزو داشتم فقط منو نادیده بگیرن!! عذاب اصلی وقتی بود که همسر نبود و من نشسته بودم و خواهراش جلوی روم شروع میکردن به بد دهنی و طوری وانمود میکردن که مثلا با یکی دیگه هستن!شروع میکردن به طعنه و زخم زبون!! هر چند وقت یه بار با نفرت بهم نگاه میکردن و دوباره شروع میکردن...به خانوادم بد و بیراه میگفتن و من نمیتونستم یه کلمه اعتراض کنم تازه اگه چیزی هم میگفتم جواب میدادن مگه ما با تو بودیم؟!! در نبود همسر هم سعی میکردم کمتر حرف بزنم چون اونا حرفامو بد برداشت میکردن و بعد به همسر میگفتن زنت اینو گفته و من باید قسم میخوردم که اینطور نبوده...

ماهها شکنجه روحی شدم تا اینکه مجبور به قطع رابطه شدم اونم به درخواست خود همسر!

حالا بعد از یکسال و نیم نمیخوام برگردم سر خونه اول! نمیخوام بیان اینجا و طوری وانمود کنن که هیچ اتفاقی نیفتاده!و تازه قهر هم بکنن که چرا من سراغی ازشون نگرفتم!

 دیگه این اجازه رو نمیدم... نمیدم... به خدا نمیدم...اون روزا دیگه برنمیگردن... من دیگه توهین نمیشنوم! کسی دیگه به مادر من فحش نمیده.....................................

میخوان بیان خونه پسرشون؟خیلی خب بیان! ولی وقتی که منو به رسمیت بشناسن وقتی که یاد بگیرن بهم احترام بزارن وقتی که باور کنن من زن پسرشونم...

.

خدایا

و من ارادنی بسوء فارده، و من کادنی فکده...

و آن را که به من قصد بدی دارد به خودش بازگردان، و آنکه مکر و حیله می‌اندیشید کارش بساز...

آمین...

میشه برای آرامش یه روح خسته دعا کنید؟همسرم هم خسته شده برای اونم دعا کنید که این وسط داره له میشه...

[ ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ تارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و عشق، تنها عشق تورا به گرمی یک سیب میکند مانوس... آخر هر ماه مطالب رمزدار می شود
صفحات اختصاصی
امکانات وب


دريافت کد :: آهنگباز