همیشه بهار سبز
شوخی نگر که مرغ دل بیقرار من سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد 
نويسندگان

داشتم خنزر پنزای قدیمی رو دور می انداختم که چشمم افتاد به دفترچه دوره لیسانسم اونموقع همیشه همراهم بود و چیزای تو دلم رو توش می نوشتم چیزایی که بهشون اعتقاد داشتم یا چیزی که دوست داشتم بشم...خیال باطل

اونموقع کشته مرده کتابای روسی و مارکز و پائلو کوئیلو بودم! گاوچرانیادم نمیره موقعی که داشتم کتاب جنایت و مکافات داستایوفسکی رو میخوندم منم پا به پای قهرمان داستان مریض شدم و تب کردم دو شب تمام توی تب سوختم زندگیم مختل شده بود انگار خودم اون پیرزنه رو کشته بودم!نگران

طرفدار نظریه جبران خلیل جبران در مورد ازدواج بودم!!! ستون های معبد که از هم دور ایستاده اند!عینک

چشمم به این جمله افتاد که با خودکار قرمز نوشته بودم و ستاره زده بودم یعنی خیلی مهمه!!متفکر

     "شوهرم سعادت ابدی را مانند هدیه ای بسته بندی شده در کاغذ ابریشمی به من                 پیشکش نمی کند می بایست خودم روز به روز با زیرکی و تلاش آن را بسازم".        (چهره ای به رنگ سپیا- ایزابل آلنده.ص260)

زیرش هم نوشته بودم: فهمیدی؟!!!هیچوقت فراموش نکن خودت باید خوشبختیتو بسازی!!ابرو

دلم برای اون دختر با انگیزه تنگ شده...ناراحت

 

.

شاید بیام و در مورد خاطرات اون موقع نوشتم... درباره دختری که همیشه یه هنس فری تو گوشش بود و مرده آهنگای یانی و موتسارت و بتهوون و ویوالدی بود و همیشه خدا حتی موقعی که اوج شلوغی سلف بود تو یه دستش کتاب بود و تو یه دست دیگش قاشق!!

[ ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ تارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و عشق، تنها عشق تورا به گرمی یک سیب میکند مانوس... آخر هر ماه مطالب رمزدار می شود
صفحات اختصاصی
امکانات وب


دريافت کد :: آهنگباز