همیشه بهار سبز
شوخی نگر که مرغ دل بیقرار من سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد 
نويسندگان

تصور کن یه روز همینطور که داری کارای خونه رو انجام میدی تلفن خونه زنگ بزنه و طرف پشت خط کسی نباشه جز خود خود جولیا رابرتز یا کایرا نایتلی یا جرج کلونی یا حتی براد پیت و بهت بگه که چقدر دوستت داره و دلش برات تنگ شده!!!قیافتون چه شکلی میشه؟!!تعجبتعجب

تلفن همراه همسر زنگ خورد و وقتی مکالمش تموم شد من اومدم توی حال و دیدم همسر با تعجب زل زده به گوشیش!تعجب هر چی پرسیدم چی شده و کی بود همینطور مات به گوشیش نگاه میکنه!تعجب سر آخر تو همون حالت خلسه گفت مامانم بود! منم یه دفعه هول کردم فکر کردم اتفاقی برای مادرش افتاده و گفتم خب؟!نگران اونم با همون قیافه مات جواب داد: مادرم گفت به زنت سلام برسون!!!خنثی و حالا این قیافه من بود که رفته بود توی شک! برای اینکه متوجه شم درست فهمیدم حرفاشو تکرار کردم: مادرت زنگ زد و گفت به من سلام برسونی؟!!!!خنثی همسر هم جواب داد آره!!وقت تمام

هنوز مونده تا شما معنای این حرف رو درک کنید و به عمق فاجعه پی ببرید! اینکه مادر همسر که به کلی وجود من رو نادیده میگرفته و حتی تصورش این بوده که پسرش برای این توی یه شهر دیگس که داره درس میخونه و برای همین هر وقت اراده میکنه باید عین جن سلیمان پیشش حاضر شه و همیشه طوری رفتار میکرذ انگار من وجود ندارم!بعد یهو بعد از یکسال و خورده ای خودش زنگ بزنه و بگه به زنت سلام برسون!!خب آدم نگران میشه دیگه...نگران

اول گیج بودم بعد گفتم نکنه مادر همسر حالش خیلی بده و میخواد حلالیت بطلبه به همسر گفتم رفتی خونه مادرت خوب بود؟گفت آره حالش خوب شده...بعدش ناگهان ترسیدماسترس آخه خانواده همسر اعتقادشون اینه که هیچکس الکی و بیخودی به کسی محبت نمیکنه و هر کسی از محبتش یه منظوری داره و خودشون هم همینطور بودن و اصلا یه دلیلی که محبتای من به چشمشون نمیومد همین بود که فکر میکردن من نقشه ای دارم!!

خدا آخر و عاقبت مارو بخیر کنه...اوه


از وقتی از مشهد برگشتم خواب حرم رو میبینم و شاید ده بار تکرار شده باشه با دوستام هستم یا قرار دارم یا اصلا تو کافی شاپم! ولی همه اون مکان ها و افراد توی محیط حرم هستن!

دیشب خواب دیدم با یه سری از همسایه ها و دوستام توی حرمیم و داشتیم حرف میزدیم بعد یهو یه خادمی اومد گفت اگه میخواید برید زیارت الان برید خیلی خلوته بلند شدم رفتم دیدید که قسمت زنونه و مردونه با شیشه از هم جداست؟دیدم اون قسمت پشت شیشه جمعیت غوغاست و از شلوغی به هم فشرده شدن ولی اینور شیشه که خودم بودم خیلی خلوت بود و دو سه نفر بیشتر نبودن ذوق زده رفتم جلو و ضریح رو بوسیدم باورم نمیشد با دل راحت دارم زیارت میکنم بعدش رفتم به همسایه هامون هم گفتم چند نفرشون اومدن. خیلی جالب بود برام...

اینم از خوابای عجیب ما تو این چند وقت!!متفکر

[ ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ تارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و عشق، تنها عشق تورا به گرمی یک سیب میکند مانوس... آخر هر ماه مطالب رمزدار می شود
صفحات اختصاصی
امکانات وب


دريافت کد :: آهنگباز