همیشه بهار سبز
شوخی نگر که مرغ دل بیقرار من سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد 
نويسندگان

سلام دوستای عزیزملبخند

بالاخره این سفر 12روزه تموم شد و اومدم کاش میشد بیشتر بمونیم ولی حیفناراحت...بعد از ماهها انتظار این سفر برام مثل خواب بودقلب

برای رفتن یه جوری حرکت کردیم که روزه مون خراب نشه. فضای اتوبوس هم کاملا معنوی بودخنثی! کسی که روزه نبود، از شانس ما چند تا از این شلوار گشادای خطری پشت اتوبوس رو پر کرده بودن از خاطرات زندانشون میگفتنعینک و یک سره آهنگ شیش و هشت میذاشتن و قر میدادن. هی به راننده هم میگفتن صدای آهنگشو بلند کنه، ساعت یک شب هم تقاضای فیلم درخواستی دادن!خنثی!

منم که بعد افطار یه قرص خواب خوردم و رفتم تو وادی بیهوشیخواب. هر چی نزدیک تر میشدیم قلبم تندتر میزد وارد شهر که شدیم سلام دادم محضر آقا ولی سعی کردم سرمو بندازم پائین و اصلا به حرم نگاه نکنمنگران میخواستم ببینم موقع ورود به حرم و اولین بار که چشمم میفته به گنبد چه حسی دارم سخت بود ولی به جاش زل زدم به فرشته ای که جلوی حرم زانو زده بود و سلام میداد.

خیلی احساس نابی بود قلبم تند میزد نفسم به شماره افتاده بود تا وارد شدم اشکم جاری شد همون احساسی که همیشه داشتم احساس یه ناپاک که وارد حریم پاک میشه...

شب نوزدهم اونجا بودیم عهدای قدیمم رو با امام مرور کردم و باز عهد جدید بستملبخند. برای خودم دعا نکردم (آخه زرنگم میخوام فرشته ها برام دعا کنن!) بجاش برای تموم دوستام مخصوصا دوستای اینجا خیلی دعا کردم.قلب

هنوز نیومده دلم تنگ اونجا شدهگریه دلتنگ نشستن تو خنکای گوهرشاد و اون نسیمی که موقع ورود میخوره به صورتت...

آقاااااااااا من بازم دلم حرم میخواااااااااادگریه

[ ٢٩ تیر ۱۳٩۳ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ تارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و عشق، تنها عشق تورا به گرمی یک سیب میکند مانوس... آخر هر ماه مطالب رمزدار می شود
صفحات اختصاصی
امکانات وب


دريافت کد :: آهنگباز