همیشه بهار سبز
شوخی نگر که مرغ دل بیقرار من سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد 
نويسندگان

امروز دقیقا یکسال از وبلاگ نویسی من میگذره و وبلاگ اینجانب دقیقا یکساله شدهورا.

همزمانی این قضیه با روز زن و یادآوری خاطرات سال پیش در چنین روزایی باعث دیدن یه نوع عجیب از کابوس شد که تمام شب تو خواب گریه میکردم و وقتی بیدار شدم همسر پرسید چرا اینقدر چشمات پف کرده!خنثی

یادآوری روز زن هم از این جهت دردناک بود که یادم انداخت پارسال با چه امیدی پولی رو که میتونستم باهاش یه لباس عروس بگیرم و بپوشم (تا یه عقده گنده تو دلم نمونه) دادم و برای مادر همسر هدیه روز مادر گرفتم بلکه دلش نرم بشه و منو بپذیره که البته کار احمقانه ای بود و حتی اندازه یه صبح تا عصر هم جواب نداد.

همسر کادوی روز زن رو چند روز پیش بهم داد یه مانتو که با هم دیده بودیم و پسند کرده بودم با یه وسیله که برای چرم دوزی خیلی بهش احتیاج داشتم. خیلی خوشگل بسته بندی کرده بود و خیلی خوشحالم کردقلب

از اونجائیکه احساس میکنم همسر به جایی رسیده که تونسته خانوادشو ببخشه دوس ندارم پیشش از گذشته حرفی بزنم یا درد و دل کنم چون همش فکر میکنم الان پیش خودش میگه واااااااااای بازم شروع کرد!!! و البته بهش حق میدم بتونه راحت تر از من با قضیه کنار بیاد.

راستش الان ماههاست که دارم در مورد زمان مناسب برای بچه دار شدن برنامه ریزی میکنم و خودمو با خوندن کتابای مختلف روانشناسی سرگرم کردم ولی مدتیه که دچار تردید جدی شدم اونم به خاطر وضعیت روحی خودم و همسر هست مدام فکر میکنم آیا ما به مرحله ای از بلوغ فکری رسیدیم که بخوایم مسئولیت یکی دیگه رو به عهده بگیریم؟ من و همسر هنوز برای بعضی از مسائل مثل بچه ها توی سرو کله هم میزنیم و گاهی هم حتی قهر میکنیم. احساس میکنم از نظر روحی خیلی ضعیف تر از اونی هستم که بخوام این پروسه رو شروع کنم از طرفی هم نگران بالا رفتن سن و از دست رفتن شرایط ایده آل جسمی برای بارداری هستم.

من چند سال دیگه باید تاوان بدم؟ کی قراره دیگه کابوس نبینم و با بیخیالی برای مثلا دوستم تعریف کنم که عروسی من هم افتضاح شد غصه نخور!! و بعد عین خیالمم نباشه و اصلا یادمم نیوفته که دختری بود که شب عروسیش توی حیات خلوت دستاشو به دیوار گرفته بود و سرشو خم کرده بود تا اشکاش نریزه رو صورتش و آرایششو خراب نکنه و از خجالت روی رفتن توی خونه و دیدن مهمونارو نداشت که بالای سر هر کدوم یه علامت سوال بوده که این چه مدل عروسیه!!!؟

یادم نیوفته که دختری بود که شب زفافشو توی یه انباری مونده بود و حتی یه نفر نبود که یه لیوان آب بده دستش...

کی قراره من اون توهین هارو فراموش کنم و با یادآوریش سردرد نگیرم و بغض گلومو فشار نده؟ تعجب میکنم این همه آب از چشم من رفته و هنوز این دل سبک نشده!!

فکر میکنم به یه مشاور یا روانشناس احتاج دارم نمیتونم تنهایی این بار رو سبک کنم

برام دعا کنید...

 

[ ٢٩ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ تارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و عشق، تنها عشق تورا به گرمی یک سیب میکند مانوس... آخر هر ماه مطالب رمزدار می شود
صفحات اختصاصی
امکانات وب


دريافت کد :: آهنگباز