همیشه بهار سبز
شوخی نگر که مرغ دل بیقرار من سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد 
نويسندگان

سلام دوستای گلملبخند

من برگشتمهورا 

یعنی کاملا له شدم به شدت گلو درد و سر دردو کمر درد دارم. ولی خیییییییییییلی خوش گذشت.نیشخند

با همسر راه افتادیم و شب رسیدیم خونمون بعد از حال و احوال و بگو بخند دست به کار شدیم جشن عروسی خیلی خودمونی بود و فامیلای درجه یک دعوت بودن که حدود 120نفری میشدن چون خونه پدری بزرگ و دو طبقه بود جشن اونجا برگزار میشد و طبقه پایین خانوما و طبقه بالا آقایون بودن و چون ورودی دو طبقه جدا بود کاملا راحت بودیم. همون شب دو طبقه رو مرتب کردیم و فهرست کاری فردا رو با داداشم هماهنگ کردیم دیگه دیر وقت بود و گرفتیم خوابیدیم که فرداش خیلی کار داشتیم.خواب

از صبح زود با همسر صبحونه خوردیم و بعد مشغول شدیم. بین داداشم و همسر جان مسابقه ای بود در گفتن اینکه چیز سنگین بلند نکنم! منم حرف گوش کن!خنده


من مسئول درست کردن باکسای پذیرایی بودم و در این راه دوتا از ناخونام هم شکست!!!.

بسته ها رو آماده میکردم و صدای خنده همسر و بابا رو از توی حیاط میشنیدم منم از خندشون خنده م گرفته بود.

مادرم چندتا خانم آشپز مشغول بودن و بعد مرغارو من شستم

بعد از این کارا خانواده عروس که در واقع خانواده عموم بودن رسیدن تا بهمون کمک کنن ما با این خانواده عموم بزنم به تخته بسیار صمیمی هستیم و کلا عاشق رفت و آمد با هم هستیم بغلمن به این عموم فوق العاده علاقه دارم و چون هم رشته خودم بوده حرفای مشترک هم داریم و خدارو شکر رابطه خیلی خوبی با عروسمون هم داریم.قلب

ما خواهرا مشغول کار اصلی که آماده کردن سفره بود شدیم که کلی هم وقت گیر شد ولی اینقدر ذوق داشتیم که خسته نشدیم.

نهار رو همگی دور هم خوردیم و خیلی بهمون خوش گذشت.

تا عصر کار سفره تموم شد و ما وقت کردیم بریم به خودمون برسیم و خوشگل کنیم. همسر گفت برم آرایشگاه ولی اصلا از آرایشی که آرایشگاه انجام میده خوشم نمیاد در کل خیلی سنگین آرایش میکنن که من اصلا آرایش غلیظ دوست ندارم و هممون دور هم جمع شدیم و مشغول شدیم خیلی خوش گذشت کلی مسخره بازی کردیم به هم کمک کردیم و برای همدیگه لاک زدیم.

لاک من که هر چی خواستم عکس بگیرم مات دراومد

بعد هم مرحله لباس پوشیدن بود

اینم لباسی بود که پوشیدم و خیلی بهم میومد و همه تعریف کردن

اینم صندلم که خداروشکر پاشنش زیاد بلند نبود که اذیت شم ولی با همین پاشنه هم تا آخر شب پدرم دراومد

مهمونا کم کم پیداشون میشد و خونه شلوغ شد.آقا داداش هم با ماشین گل زده رفت دنبال عروس و رفتن آتلیه

هر کی تو فامیل منو میدید میگفت وای چقدر لاغر شدی و 90درصدم اصرار داشتن که باردارم خنثیبه خواهرم گفتم اینقدر بهم گفتن بارداری که حالت تهوع گرفتمسبز خواهرم گفت اگه بالا بیاری دیگه قسم هم بخوری باردار نیستی فایده نداره!!! کم مونده بود به همسر اس بدم بپرسم کسی تا حالا با تلقین باردار شده؟خنده

دیگه اینقدر مشغول پذیرایی و خوش آمد گویی شدیم که وقت سر خاروندنم نداشتیم یادم رفت از رولت ها عکس بگیرم.

اینم کیک عروسی که من بعد از پاتک زدن یادم افتاد عکس بگیرم!

بعد هم آقا داداش زنگ زدن که دارن میرسن ما هم اسپند رو آماده کردیم تا اومدن عروسمون خودش خوشگل بود ولی توی لباس عروسی یه چیز دیگه شده بود صدتا ماشالله گفتم و براش آیه الکرسی خوندم خودم دور سر هر دوشون اسپند چرخوندم.

دیگه بعدش شلوغی بود و پذیرایی ما و دادن شام و عکس گرفتن و دادن کادوها..

منم کادومو دادم اینم جایزه ام!!

بعد از اون کم کم مهمونا شروع به رفتن کردن و دو خانواده موندیم و عکس گرفتیم دلم میخواست همسر هم بیاد پایین عکس بگیریم ولی یه بار که همسر اومد داداشم قسمت مردونه بود و اونم گفت من نمیام بین خانوما! بعدشم دیگه نیومد منم خیلی ناراحت شدم.

با خواهرو و داداش و عروسمون نشستیم و هدیه هارو جمع کردیم خداروشکر خوب براشون جمع شد و جبران خرجی که کرده بودن شد البته هزینه های اصلی مثل شام و پذیرایی که با پدرم بود من فکر مخارج آتلیه بودم.

داداشم توی همون آپارتمانی که خانواده عموم هستن خونه اجاره کرده و عروس خانممون یه طبقه با مامانشینا فاصله داره که خیلی براشون خوبه و تنها هم نیستن آخر شب به عرسمون گفتم همه جا عروس از خونه پدری میره و براش اشک میریزن ما داداشمون رفت خونه عروس و باید اشک بریزیم کلی هم خندیدیمخنده

. ولی یهو از فکر اینکه داداشم از خونه رفته دلم گرفت از فکر اینکه اتاقشو خالی کرده و دیگه لازم نیست در بزنیم بریم داخلش و سرش غر بزنیم که اینجا بازار شامه!!!کلی دلم گرفت. ولی دلتنگی رو عقب زدم عروسمون و داداشمو بغل کردم براشون آرزوی خوشبختی کردم به شوخی به عروسمون گفتم اگه اذیتت کرد بگو حسابشو میرسم!!نیشخند

بعد مراسم اینقدر خسته بودم که جون شستن صورتمو هم نداشتم و به خواهرم التماس میکردم بیا لاکای منو پاک کن اونم از من بدتر میگفت من یه پولی میدم تو بیا پا کن!! متفکر

نزدیک 2و نیم بود که رفتم تو اتاقم خوابیدم همسر راس 12 با همون کت و شلوار مجلسیش بیهوش شده بودخواب جاشو انداختم لباسشو عوض کردم و خودمم دراز کشیدم با اینکه خیلی خسته بودم ولی از ته دلم خوشحال بودم که مراسم به خوبی و خوشی و با آبرو برگزار شد و تموم شد. همه چیز بود ولی خیلی ساده خرج اضافی نشد آرایشگاه، آتلیه، فیلمبرداری، کیک پذیرایی، شام و خلاصه هر چی که عروسمون میخواست ...همه چیز خوب بود 

دلتنگی که تمام شب عقبش زدم اومد جلو. تو دلم میگفتم مگه من چی میخواستم که زیاد بود؟منم دلم یه مراسم به همین سادگی میخواست چرا ازم دریغ کردن؟ خواهرم وقتی تازه عروس اومده بود گفت آرزو داشتم تو رو هم تو لباس عروسی ببینم یه شوخی کردم و سریع بحثو عوض کردم اگه یه کلمه دیگه میشنیدم اشکم سرازیر میشد!

یه نگاه به همسر کردم که غرق خواب بود رفتم تو بغلش سرمو گذاشتم رو سینش و گریه رو سردادم نمیخواستم وقتی بیداره گریه کنم نه دلداری میخواستم نه عذاب وجدان و نه حتی یه کلمه حرف فقط میخواستم سبک بشم خوب که گریه کردم خستگی زورش به دلتنگی چربید و نمیدونم کی خوابم برد.

صبح که پا شدم تمام بدنم کوفته بود. رفتم دست و رومو بشورم یه غریبه با چشمای پف کرده از گریه شبانه و موهای ژولیده اکلیلی توی آینه زل زده بود بهم! شکلکی دراوردمو صورتمو شستم. چون همسر کلاس داشت باید برمیگشتیم برای همین با همسر صبحونه خوردیم و به بهانه تهیه بلیط  جیم شدیم کلی برای خودمون پیاده روی کردیم یه جای جدید و خوشگل هم کشف کردیم و کلی عکس گرفتیم.

بعدم شاد و شنگول برگشتیم خونه ناهار خوردیم. سفر کوتاه ولی خیلی خوبی بود همه سختی هاش به این می ارزید که سرمو گذاشتم روی پای مادرم و گفتم با موهام بازی کن بعدشم خودمو لوس کردم که یه چیز شیرین میخوام

آخر شب بلیط داشتیم و بازم اتوبوس سواری شروع شد با این بدن کوفته اصلا سفر برگشت جالبی نشد!!

[ ۱٩ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ تارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و عشق، تنها عشق تورا به گرمی یک سیب میکند مانوس... آخر هر ماه مطالب رمزدار می شود
صفحات اختصاصی
امکانات وب


دريافت کد :: آهنگباز