همیشه بهار سبز
شوخی نگر که مرغ دل بیقرار من سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد 
نويسندگان

سلام دوستای گلملبخند

بعد از چند وقت غیبت با انرژی برگشتمقلب.خونه بابا خیلی خوب بود ولی خب کم بود کاری هم نمیشه کرد بالاخره باید برمیگشتم سر خونه زندگی خودم. خوبیش این بود که فامیل هم میومدن خونمون و منم بعد از مدت ها تونستم همه رو ببینم و به قول اونا از غیبت کبری دراومدم. شب رسیدم خونه و بابامو هم دیدم رفتم پیشش دستشو گرفتم  دستمو برد بالا تا به خودم بیام بوسید خییییییییییلی خجالت کشیدمخجالت سریع خم شدم و دستشو بوسیدم. من باید دستتو ببوسم بابا جون اونم نه یه بار.لیاقت ندارم که هر روز نصیبم بشه.

صبح با صدای رفت و اومد و شلوغی بیدار شدم چند لحظه گیج بودم فکر کردم خونه خودم هستم و برای همسایه مهمون اومده داشتم به این فکر میکردم که همسر رو باید بیدار کنم.بعد کم کم وارد دنیای بیداری شدم و صدای قرآن شنیدم...چقدر دلم تنگ شده بود برای این صدا...صدای قرآن خوندن بابام...

بابا عادت داره بعد از نماز صبح نمیخوابن تعقیبات، دعای عهد و بعد هم قرآن میخونه بعد هم صدای رادیو رو بلند میکنه و صبحونه میخوره ما هم چقدر غر میزدیم که صدای رادیو رو کم کنه! از اتاق اومدم بیرون نشستم یه گوشه تا با یه دل سیر بابامو ببینم و به صدای قران خوندنش گوش بدم...از کی موهای بابام اینقدر سفید شده بود؟چرا من الان دیدم؟چشمام پر اشک شد به قرآنش نگاه میکردم همون قرانی که از بچه گی کارنامه هامونو میزاشتیم صفحه اولش تا وقتی که شب بابام قران میخوند ببینتش بعد خوب بررسیش کنه و در آخر یه امضا بزنه و کنار امضاش بنویسه: رویت شد! و من هم که معنیشو نمیدونستم همیشه به این فکر میکردم که این یه کلمه رمز بین معلم و بابامه و معلم با اون میفهمه که کارنامه رو خودِ خود بابام امضا کرده نه مثل مال بعضی از بچه ها که ادای امضای باباشون رو درمیوردن!

چقدر از اون روزا گذشته بود...دیگه کسی لای قرآن بابا چیزی نمیگذاشت ولی بابا همچنان هممون رو رویت میکرد! اوج تشویق بابام گفتن مرحبا بود!چقد من و خواهر برادرام تلاش میکردیم تا لایق مرحبای پدرم بشیم. برای ما بهترین جایزه دنیا بود!! وقتی یه کار خوب میکردم یا کارنامه پر از بیستمو میدید بهم میگفت مرحبا بابا جون! منم از غرور بال در میوردم! مثل اولین باری که سوره توحید رو حفظ کردم یا اولین باری که که نماز خوندم...با اینکه روبروم بود دلم براش تنگ تنگ شد چشمام پر اشک شد.

چقدر ازت ممنونم بابا جون که یادم دادی نماز بخونم ولی اجبارم نکردی به زور نبردیم مسجد و نماز جمعه و... یادم دادی حجاب خوبه ولی بهم چادر ندادی گذاشتی خودم انتخاب کنم یادم دادی که در شان من نیست با هر کسی دوست باشم ولی هرگز نگفتی با این دوست باش و با اون نباش...چقدر خوشحالم که مثل خیلی مذهبیای تندرو منو از دین رویگردان نکردی بخاطر این همیشه ممنونتم بابا.

پدر و مادرم همیشه همه تلاششون رو کردن تا ما یه تربیت درست داشته باشیم که خوب باشیم...هیچوقت کاری براشون نکردم ولی اونا برام از جون هم مایه گذاشتن نه فقط برای من برای خواهرو برادرام هم همین بودن ما که خوب باشیم اونا راضی ان...

داشتم فکر میکردم که خداروشکر این خانواده نصیبم شد نه مثل خانواده همسر که اعتقاد دارن اگه بچه به دردمون نخوره و کاری برامون انجام نده همون بهتر که اصلا نباشه!!مادر شوهر یه بار پشت تلفن بهم گفت پسری که پیشم نباشه و حرفمو گوش نکنه اصلا نبودش بهتر از بودشه و من نمیخوامش!

حیف این پست که پای اونا بخواد بهش باز شه!!!پس بیخیالشونخنده

[ ۱٢ دی ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ تارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و عشق، تنها عشق تورا به گرمی یک سیب میکند مانوس... آخر هر ماه مطالب رمزدار می شود
صفحات اختصاصی
امکانات وب


دريافت کد :: آهنگباز