همیشه بهار سبز
شوخی نگر که مرغ دل بیقرار من سودای دام عاشقی از سر بدر نکرد 
نويسندگان
[ ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ تارا ]

با همسر حرف زدیم درباره خانوادش...بازنده

گفتم دلم میخواد ببخشمشون و لازمه اش دو چیزه یا اینکه اونا از رفتارشون پشیمون شده باشن و دیگه اذیتم نکنن خنثییا اینکه ببخشم و فراموششون کنم و کلا دیگه چیزی نشنوم ازشونوقت تمام آخه سخته که هر بار با کارشون نمک رو زخم بپاشن و دردای قدیمی رو هم زنده کنن...ناراحت

همسر هم گفت حرفم درسته و قبول داره.

گفتم میتونی باهاشون منطقی صحبت کنی که دست از رفتارشون بردارن؟میگه وقتی منطق جواب میده که طرف مقابلت هم منطقی برخورد کنه و خانوادش اصلا منطقی نیستن...خنثی

گفتم میتونی کاری کنی که دیگه نبینمشون و ازشون دور باشم؟یعنی ببخشم و فراموششون کنم نه اینکه هر چند وقت یه بار باز پیداشون بشه و باز روز از نو...

میگه داره سعیشو میکنه که حد وسطو نگه داره. گفت مادرش اخیرا چندبار اشاره کرده که میخواد بیاد اینجا خونمون..!!خنثی چیزی که اصلا برام قابل پذیرش نیست (دلیل دارم)

گفتم باهاشون صحبت کن که این کار فعلا شدنی نیست بهشون بگو رفتارشون باعث شکسته شدن دل من شده و برای شروع یه رابطه عادی لازمه اول این مسائل حل بشن. ولی همسر نمیخواد خودشو بیشتر از این توی دردسر با اونا بندازه گفتم اگه یه روز زنگ زدن و گفتن اومدن چیکار میکنی؟گفت همون موقع فکرشو میکنم...دیگه ادامه ندادم...

اما دلیل اینکه نمیخوام بیان:

برای ماهها من ازشون فقط توهین دیدم و شنیدم هم به خودم هم به خانوادم... 

یادم نمیره یه شب که تو خونشون تا سحر داشتم گریه میکردم و پتو توی دهنم بود تا صدام بلند نشه تا جایی پیش رفتم که میخواستم خودمو اونجا بکشم تا خونم بیفته گردنشون!! و تنها دلیلی که مانعم شد فکر خانوادم بود...میدونم فکر دیوانه واری بود ولی اونا هم منو تا مرز جنون بردن.

طوری رفتار میکردن که انگار من وجود ندارم از کنارم رد میشدن با هم حرف میزدن چایی میخوردن و حتی وقتی باهاشون حرف میزدم جوابمو نمیدادن انگار من اونجا نیستم!! وقتی وارد میشدم صحبتاشون قطع میکردن و پچ پچ میکردن بهم نگاه هم نمیکردن! به پدر همسر میگفتم حاج آقا چای میخورین براتون بیارم؟حتی نگاهشو از تلویزیون برنمیداشت!! حتی با سرش هم جواب نمیداد یعنی بی محلی محض!! تو عزا و جشن بهش پیام میدادم دریغ از از یه پیام خالی برای جواب...

منم سعی میکردم آروم یه گوشه بشینم و سکوت کنم. سعی میکردم کمک کنم باهاشون سر صحبت رو باز کنم تو آشپزخونه کمک میدادم ولی باز بی محلی محض بود...البته خواهر وسطی همسر یه بار که داشتم تو آشپزخونه کمک میدادم و سعی میکردم سر شوخی رو باز کنم برگشت و با اخم گفت قبل از اینکه دعوا را بندازی برو بیرون!!!

فکر میکنین این رفتارشون بد بوده؟! در واقع این بهترین رفتارشون بود!  من تا وقتی اونجا بودم آرزو داشتم فقط منو نادیده بگیرن!! عذاب اصلی وقتی بود که همسر نبود و من نشسته بودم و خواهراش جلوی روم شروع میکردن به بد دهنی و طوری وانمود میکردن که مثلا با یکی دیگه هستن!شروع میکردن به طعنه و زخم زبون!! هر چند وقت یه بار با نفرت بهم نگاه میکردن و دوباره شروع میکردن...به خانوادم بد و بیراه میگفتن و من نمیتونستم یه کلمه اعتراض کنم تازه اگه چیزی هم میگفتم جواب میدادن مگه ما با تو بودیم؟!! در نبود همسر هم سعی میکردم کمتر حرف بزنم چون اونا حرفامو بد برداشت میکردن و بعد به همسر میگفتن زنت اینو گفته و من باید قسم میخوردم که اینطور نبوده...

ماهها شکنجه روحی شدم تا اینکه مجبور به قطع رابطه شدم اونم به درخواست خود همسر!

حالا بعد از یکسال و نیم نمیخوام برگردم سر خونه اول! نمیخوام بیان اینجا و طوری وانمود کنن که هیچ اتفاقی نیفتاده!و تازه قهر هم بکنن که چرا من سراغی ازشون نگرفتم!

 دیگه این اجازه رو نمیدم... نمیدم... به خدا نمیدم...اون روزا دیگه برنمیگردن... من دیگه توهین نمیشنوم! کسی دیگه به مادر من فحش نمیده.....................................

میخوان بیان خونه پسرشون؟خیلی خب بیان! ولی وقتی که منو به رسمیت بشناسن وقتی که یاد بگیرن بهم احترام بزارن وقتی که باور کنن من زن پسرشونم...

.

خدایا

و من ارادنی بسوء فارده، و من کادنی فکده...

و آن را که به من قصد بدی دارد به خودش بازگردان، و آنکه مکر و حیله می‌اندیشید کارش بساز...

آمین...

میشه برای آرامش یه روح خسته دعا کنید؟همسرم هم خسته شده برای اونم دعا کنید که این وسط داره له میشه...

[ ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ تارا ]

داشتم خنزر پنزای قدیمی رو دور می انداختم که چشمم افتاد به دفترچه دوره لیسانسم اونموقع همیشه همراهم بود و چیزای تو دلم رو توش می نوشتم چیزایی که بهشون اعتقاد داشتم یا چیزی که دوست داشتم بشم...خیال باطل

اونموقع کشته مرده کتابای روسی و مارکز و پائلو کوئیلو بودم! گاوچرانیادم نمیره موقعی که داشتم کتاب جنایت و مکافات داستایوفسکی رو میخوندم منم پا به پای قهرمان داستان مریض شدم و تب کردم دو شب تمام توی تب سوختم زندگیم مختل شده بود انگار خودم اون پیرزنه رو کشته بودم!نگران

طرفدار نظریه جبران خلیل جبران در مورد ازدواج بودم!!! ستون های معبد که از هم دور ایستاده اند!عینک

چشمم به این جمله افتاد که با خودکار قرمز نوشته بودم و ستاره زده بودم یعنی خیلی مهمه!!متفکر

     "شوهرم سعادت ابدی را مانند هدیه ای بسته بندی شده در کاغذ ابریشمی به من                 پیشکش نمی کند می بایست خودم روز به روز با زیرکی و تلاش آن را بسازم".        (چهره ای به رنگ سپیا- ایزابل آلنده.ص260)

زیرش هم نوشته بودم: فهمیدی؟!!!هیچوقت فراموش نکن خودت باید خوشبختیتو بسازی!!ابرو

دلم برای اون دختر با انگیزه تنگ شده...ناراحت

 

.

شاید بیام و در مورد خاطرات اون موقع نوشتم... درباره دختری که همیشه یه هنس فری تو گوشش بود و مرده آهنگای یانی و موتسارت و بتهوون و ویوالدی بود و همیشه خدا حتی موقعی که اوج شلوغی سلف بود تو یه دستش کتاب بود و تو یه دست دیگش قاشق!!

[ ٢۳ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ تارا ]
[ ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ تارا ]

سلام دوستای گلملبخند

این چند روز رو رفته بودم یه سر خونه پدری و بسیور خوش گذشت.از خود راضی

جمعه تولدم بودهورا. این ماه بخاطر سفر مشهد و رفتن همسر به خونشون و بعد هم خونه ما باید کمی قناعت میکردیم که منم مواظب بودم همسر برای تولدم کادو نگیره باخبر شدم که میخواد بلیط کنسرت شهرام ناظری رو بگیره که چند روز دیگس منم مخالفت کردم نگذاشتم بگیره بعدم که رفتیم خونمون همه جا با هم بودیم با خودم گفتم اگه خواست چیزی بگیره نمیزارم!چشمک

عصر روز تولدم همسر اصرار کرد ببرمش بیرون بگردونمش منم با اینکه حال نداشتم و هوا گرم بود گفتم بزا شهر خوشگل مارو بیشتر ببینهنیشخند و بردمش گردش و خلاصه در تمام مدتی که ما فکر میکردیم داریم همسر رو سرگرم میکنیم این همسر بود که داشت مارو سرگرم میکرد!!متفکر

وقتی برگشتیم خونه، تا وارد شدم یه خروار برف شادی ریخت رو سرم.تعجب دهنم قفل شده بود واقعا سورپرایز شده بودم با دیدن کیک یادم اومد ای وای تولد گرفتن برام !! کاشف به عمل اومد که همسر با همدستی خانواده منو برده دنبال نخود سیاه تا اونا بتونن خونه رو تزئین کنن و مقدمات رو آماده کننبغل.تو پست پارسال تولدم گفته بودم همیشه دلم میخواست بیام خونه و یهو یه بیست نفری تولدم رو بهم تبریک بگن و سورپرایزم کنن واقعا حال خوبی بوذ. همسر هم بالاخره کار خودش رو کرد ولی واقعا بهترین تولدی بود که داشتم.قلب

فردا شبش هم عروسی دوست دوران بچگیم بود ما با هم بزرگ شدیم و خیلی بهم نزدیکیم توی شهر محل همسرینا درس میخوند و من هر وقت میرفتم اونجا به امید دیدن اون بود. عروسیش توی شهر کناری بود که دو ساعت فاصله داشت داداشم بردم اونجا از اون عروسیای نقلی بود که توی خونه برگزار میشد سر و صدایی هم نبود و دوستم اینقدر خوشگل شده بود که به قول بقیه شبیه عروس خارجیا شده بود!قلب خیلی براش خوشحال بودم خداروشکر کردم که همه چی آبرومندانه تموم شد. ساعت یک شب بود که رسیدیم خونه.

تو رختخواب یه آهی کشیدم همسر هم گفت باز تو رفتی عروسی که داغ دلت تازه بشه؟ راستش وقتی این عروسیای ساده و کوچولو رو میبینم بیشتر دلم میگیره با خودم میگم منم همچین چیزی میتونستم داشته باشم...بگذریم.

دیشب برگشتیم خونه و دوباره افتادیم رو دور زندگی عادی...


ادامه مطلب
[ ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ تارا ]

تصور کن یه روز همینطور که داری کارای خونه رو انجام میدی تلفن خونه زنگ بزنه و طرف پشت خط کسی نباشه جز خود خود جولیا رابرتز یا کایرا نایتلی یا جرج کلونی یا حتی براد پیت و بهت بگه که چقدر دوستت داره و دلش برات تنگ شده!!!قیافتون چه شکلی میشه؟!!تعجبتعجب

تلفن همراه همسر زنگ خورد و وقتی مکالمش تموم شد من اومدم توی حال و دیدم همسر با تعجب زل زده به گوشیش!تعجب هر چی پرسیدم چی شده و کی بود همینطور مات به گوشیش نگاه میکنه!تعجب سر آخر تو همون حالت خلسه گفت مامانم بود! منم یه دفعه هول کردم فکر کردم اتفاقی برای مادرش افتاده و گفتم خب؟!نگران اونم با همون قیافه مات جواب داد: مادرم گفت به زنت سلام برسون!!!خنثی و حالا این قیافه من بود که رفته بود توی شک! برای اینکه متوجه شم درست فهمیدم حرفاشو تکرار کردم: مادرت زنگ زد و گفت به من سلام برسونی؟!!!!خنثی همسر هم جواب داد آره!!وقت تمام

هنوز مونده تا شما معنای این حرف رو درک کنید و به عمق فاجعه پی ببرید! اینکه مادر همسر که به کلی وجود من رو نادیده میگرفته و حتی تصورش این بوده که پسرش برای این توی یه شهر دیگس که داره درس میخونه و برای همین هر وقت اراده میکنه باید عین جن سلیمان پیشش حاضر شه و همیشه طوری رفتار میکرذ انگار من وجود ندارم!بعد یهو بعد از یکسال و خورده ای خودش زنگ بزنه و بگه به زنت سلام برسون!!خب آدم نگران میشه دیگه...نگران

اول گیج بودم بعد گفتم نکنه مادر همسر حالش خیلی بده و میخواد حلالیت بطلبه به همسر گفتم رفتی خونه مادرت خوب بود؟گفت آره حالش خوب شده...بعدش ناگهان ترسیدماسترس آخه خانواده همسر اعتقادشون اینه که هیچکس الکی و بیخودی به کسی محبت نمیکنه و هر کسی از محبتش یه منظوری داره و خودشون هم همینطور بودن و اصلا یه دلیلی که محبتای من به چشمشون نمیومد همین بود که فکر میکردن من نقشه ای دارم!!

خدا آخر و عاقبت مارو بخیر کنه...اوه


ادامه مطلب
[ ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ تارا ]

نشستم کنار پنجره و شعری رو میخونم که صدها سال پیش ماری آنتوانت ملکه فرانسه میخوند...

تنها هستم در گوشه ای تنها...

تنها هستم در کنار پنجره...

همسر رفته خونشون تا این روزهای آخر و عید رو کنار اونها باشه...ناراحت

وقتی همسر اعلام کرد که خانوادش تماس گرفتن و باید بره عید رو اونجا باشه برق سه فاز از کله م پرید!!!تعجب من برای این عید کلی برنامه مشترک تدارک دیده بودم و برای آخر هفته ش یه برنامه ریخته بودم که از یک ماه قبل در حال تدارکش بودم...نگرانگفتم زنگ بزن کنسل کن بگو هفته آینده میری...خودم هم میدونستم حرفام فایده ای نداره تصمیم گرفته شده بود... مادر همسر اراده کرده بود...بازنده

گفته بود اگه تو نیای خودم پا میشم میام...و این همون زنیه که دو هفته پیشش زنگ زد و گفت فلج شدم!!خنثی

با همسر بحثم شد گفت اونجا یه رسم و رسومی دارن و باید عید کنار خانوادش باشه گفتم از رسم و رسومات برای من حرف نزن وقتی من عروس این خانواده شدم این رسم و رسومات کجا بودن؟! اگه یه لیست از رسمایی که در مورد من رعایت نشد تهیه کنم یه قطار میشه...ناراحتگفتم من و تو هم یه خانواده ایم برای خودمون برنامه داریم خانوادت حق دارن ببیننت اما حق ندارن دستور بدن و برای ما تکلیف تعیین کنن گفتم و گفتم و خدا میدونه از همون لحظه ای که دهن باز کردم میدونستم فایده ای نداره... مادر همسر اراده کرده بود...وقت تمام

دو روزه که خواب ندارم خواب ندارم یعنی اینکه 24ساعت رو نمیخابم!هیپنوتیزم فکر فکر فکر...و دائم میگفتم این وضع نمیتونه ادامه پیدا کنه!

یه حقیقت مثل پتک به سرم خورده...بالاخره با تمام وجود فهمیدم قرار نیست چیزی تموم بشه! این زندگی منه و قرار نیست مثل توی فیلم ها یه روز که پا میشم ببینم خانواده همسر پشیمون شدن و همه چی گل و بلبلی شده! خیال باطل

به گذشته خودم فکر کردم به دوره ای که هر اتفاقی میفتاد گریه نمیکردم چون اعتقاد داشتم زیر چشمام چروک میشه و نمک بدنم کم میشه!! و هر چی میشد میگفتم این نیز بگذرد...چی از اون دختر قوی مونده؟به مادر همسر فکر کردم نه به کارایی که باهام کرده. به عنوان یه انسان بهش فکر کردم و سعی کردم از یه دید بی طرف بهش نگاه کنم...و بالاخره با تمام وجود درک کردم برای اینکه بتونم به آرامش برسم اولین قدم اینه که ببخشمش و اجازه بدم این خشم از دلم بره بیرون...

الان میبینم به این تنهایی نیاز داشتم. فهمیدم خیلی حرفایی که به همسر زدم حرفای خوبی نبودن...میخوام توی ذهنم خانواده همسر رو ببخشم...دیگه نباید اجازه بدم این خشم بیشتر از این بهم صدمه بزنه...میخوام خودم و اونا رو ببخشم و به زندگی شادی که داشتم برگردم برای اونا هم دعا میکنم که یه روز به آرامش برسن و با خودشون کنار بیان 

شما هم برای من دعا کنیدلبخند

 تا یادم نرفته این عید عزیز رو به همتون تبریک میگم ان شالله بهترین ها براتون رقم خورده باشهلبخند

پی نوشت: دوست عزیزی که پیام خصوصی گذاشته بودی هنوز وقت کافی نداشتم رو تمام اون خصوصیات فکر کنم ولی چیزی که کاملا روشنه اینه که اتفاقا من عاشق تنهایی هستملبخند

 

[ ٦ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ تارا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و عشق، تنها عشق تورا به گرمی یک سیب میکند مانوس... آخر هر ماه مطالب رمزدار می شود
صفحات اختصاصی
امکانات وب


دريافت کد :: آهنگباز